ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

447

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

يوسف گفت : اين قصه به نظر من عجيب آمد و آن را در ذهن خود سپردم و در نظرم بود كه از خانهء صالح بن شيخ بيرون آمده بخانهء هارون بن سليمان بن منصور بروم . وقتى آنجا رفتم ، پس از سلام ديدم كه ابن ماسويه هم آنجاست . هارون از من احوال‌پرسى كرد و پرسيد از كجا مىآيم و چه خبر دارم ؟ منهم حكايت صالح بن شيخ را برايش نقل كردم . به من گفت : تو معدن قصه و حكايتهاى شيرين هستى . در اين حال يوحنا گفت : بر من و بر او . . . باد ، اگر قصه او با قصه من و پسرم شبيه نباشد . قصه من و پسرم بسيار به اين قصه شبيه است . من داراى قيافه‌اى به اين شرح هستم : صورت دراز با استخوان قحف بلند و پيشانى پهن و چشمانى آبى و هوش و حافظهء زياد كه هرچه بگوشم خورد در ذهنم باقى مىماند . زوجه‌ام دختر طيفورى هم بهترين زنى است ، كه من ديده‌ام ولى زنى احمق و آبله‌رو است و نمىفهمد چه مىگويد و چه مىشنود و پسرش معايب من و مادرش را داراست و از محاسن ما چيزى به او نرسيده است . اگر دخالتهاى بيجاى دولت نبود ، پسرم را زنده‌زنده تشريح مىكردم ، همان گونه كه جالينوس ميمونها و آدمها را تشريح مىنمود و از تشريح او مىفهميدم چرا او اين اندازه ابله و حمق است و مردم را از وجود او آسوده مىساختم و جزئيات تركيب بدن او را در كتابى شرح مىدادم و وصف او و اعصاب او را به صورت علمى مىنوشتم ، ولى چكنم كه دولت نمىگذارد و مانع مىشود . خيال مىكنم ابو الحسن يوسف اين مطلب را براى طيفورى نقل كند و ما را به كشمكش و اختلاف و نزاع كشانده و شرى برپا نمايد تا بر ما بخندد . مطلب همان شد كه يوحنا حدس مىزد . ماسويه پسر يوحنا شب بعد از آن روز بيمار گرديد . در اين خلال فرستادهء معتصم از دمشق در ايامى كه مأمون در آن شهر و معتصم نيز همراهش بود ، رسيد تا يوحنا را به آنجا اعزام دارد . يوحنا بنظرش رسيد پسر را فصد كند ، ولى طيفورى و دو پسرش زكريا و دانيال بر خلاف عقيدهء يوحنا بودند . با اين حال يوحنا او را فصد كرد و روز دوم به طرف شام حركت نمود . ماسويه روز سوم بعد از يوحنا وفات كرد . طيفورى و دو پسرش دنبال جنازهء او قسم مىخوردند كه يوحنا عمدا اين پسر را كشت